توکــــل

تو کلت علی الله

دقت کردید؟

تا به حال دقت کردید ؟

هیچ کس به سکوت آدم نمی رسه !

همه منتظرن که به فریاد آدم برسن !


اینگونه نیست

 لحظه ای تأمل کن ؟!

من خدایی دارم ...

که  از سکوتم ، که از هزاران فریاد شیوا تر است  تمام حرفهای ناگفته ام را می خواند

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1391ساعت 17:25  توسط بتول حائری تبار  | 

معیار علم االهی

معیار علم الهی خشوع است

آیا مطالبی را که به عنوان علم در خود ذخیره کرده ایم ذره ای برای ما خشوع و خضوع می آورد ؟

آیا موجبات بیشتر شدن رتبه بندگی ما می گردد ؟

اگر چنین نباشد ، آن چه که به عنوان علم در خود جمع کرده ایم ذره ای ارزش ندارد و نه تنها علم نبوده و مقام ما را بالا نمی برد بلکه موجبات سرکشی ما را نیز در دستگاه الهی فراهم می کند ...

الهی ! أعــوذُ بـک من علم لا یَنفَع


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1391ساعت 16:44  توسط بتول حائری تبار  | 

نزدیک تر از رگ گردن

به خدا قسم خدا نزدیک است ، نزدیک تر از رگ گردن

و چقدر مسیر خدا کوتاه است !

چقدر ساده است !

کافی است که یک قدم به سمت خدا برداری ، تا او به سویت بـــــــــدَود.

ولی ما همان یک قدم را هم بر نمی داریم ، سر جایمان ایستاده ایم و توقع داریم که خدا همه کار برایمان بکند .

می کــــــــــــند ، اما ................ دنبال بهانه می گردد.

کـــــــــــــوچـکـترین بهـــــــــــانه ....

ما حتی این کوچکترین بهانه را هم از خدا دریغ می کنیم .

اگر کسی حلاوت مهر او را چشید ، محال است به ذائقه اش مجال هرزگی دهد .

چه کـــــرده ایم برای خدا ؟!

لحظه ای تفــــــکر ...

پس دریاب رمضان را که بهترین زمان برای دویدن در آغوش خداست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1391ساعت 14:51  توسط بتول حائری تبار  | 

شکر نعمت خوشتر از نعمت بُـــــود

شُـكرُكَ لِنِعـمَةٍ سالِـفَةٍ يَقتَـضى نِعمَــةً آنِـــفَةً
شكر تو بر نعمت گذشته ، زمينه‏ ساز نعمت آينده است

اگر نسبت به آنچه که دارید ناسپاس باشید غیر ممکن است که چیزی به زندگی شما افزوده شود .
زیرا در حالت نا سپاسی اندیشه ها و احساساتی که شما مخابره می کنید ، همه عواطف منفی هستند که باعث می شود خیـــــری که به سوی شما می آید متوقف گردد .

هر گز دیروز را فراموش نکنید تا قدر نعمت امروز را بدانید

 قدر نعمت جای خود ! قدر این خـــــــــــدا را باید دانست 
بســـــــــــیار دوست داشتنی است.


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1391ساعت 16:6  توسط بتول حائری تبار  | 

سخت ترین کار ممکن

بسیار از افراد ممکن است در این دنیا به ابتلایی گرفتار شوند و از اوج عزت به خاک مذلت بیفتند و چاره ای هم جز صبر و تحمل نداشته باشند .

اما ..........

تحمل ، به تنهایی هنـــــــر نیست .

هنر این است که حس و حال و دید و رابطه انسان نسبت به خدا در هر دو حالت یکسان باشد .

هنگام نداشتن همانقدر راضی و شــــــــــاکر باشد که وقت داشتن شاکر است .

و این به زبان آسان می آید ولی در عمل ، سخــــــــــت ترین کار ممکن است .

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1391ساعت 15:2  توسط بتول حائری تبار  | 

دلنوشته

سال جدید که آغاز شد طبق روال سال های گذشته دستی بر سینه پردرد و دستی دیگر بر سر رو به قبله ایستادم و سلامی گرم را از سویدای جانم مسافر باد صبا ساختم و به سمتش روانه کردم :

السلام عليک يا ابا صالح المهدی يا بقية الله و رحمة الله و برکاته

می دانم جوابم را داد ، این تنها دلخوشی من است ، مستحبی که می دانم جوابش واجب است .

با دلی گرفته آمدم ، گوشه ای نشستم ، قلم را برداشتم و بر مرکب دست سوارش ساختم تا مگر بنگارد آنچه را که دل می خواهد . از او خواستم که آرام باشد و یکه تازی نکند و هر چه من می گویم همان را مسطور سازد .



شروع کردم به نوشتن :

الهی به امید تو ...

یا صاحب الزمان ادرکنی ....

سال جدید ، شکوفه های درختان ، نسیم های دل نشین ، اعتدال بهاری ، چهچه پرندگان و نمایش پروازهای بی نظیرشان در آسمانی صاف و آبی ...

همه زیباست و روح نواز ....



اما .......

دلم را آرام نمی کند، من بهاری را دوست دارم که تو درکنارم باشی .

همان بهاری که با حضور تو شکوفه باران شود نه به روال طبیعی خود ...

بهار ... بهار رهایی از ظلم و بیداد ... بهار عدالت ... بهار حضور مهدی ... دادگر ... منتقم ...

انتظار این بهار را چه کسانی که با خود به گوربردند اما نیامدی ؟!

سالهاست که چشم به راهانت در غم ندیدنت و نیامدنت سر در لاک خود فرو برده اند و زمستان وجودشان را بهاری نیست . اینجا سرما طاقت فرسا شده است حتی اشعار هم می نالند :

« هوا بس ناجوانمردانه سرد است * سلامت را نخواهند پاسخ گفت * سرها در گریبان است »

سرمای جور و بی عدالتی به استخوان رسیده ، درختان عدالت دیگر توان مقابله در برابر سرمای ظلم را ندارند ، قد خم کرده اند . بیا مهدی جان ....

گرمای وجودت را می طلبد دنیا ، کوه ، زمین ، ابر ، آسمان ، درختان و ...

دلهای خسته ...... می خواندت مهدی جان بیا ...



می نوشتم آرام و آرام و گاه قطره اشکی مهمان چشمانم می شد  و می بارید که ناگاه اسب دستم افسار گسیخت ، خواهش مرا در ابتدای کارفراموش کرد و جاهلانه  فریاد برآورد .....

ـــ چرا نمی آیی ؟ چرا در گرداب فتنه ها به فریادم نمی رسی ؟ مگر نمی بینی مستأصل شده ام ؟ چقدر تو را بخوانم ؟ نمی بینی تلاطم امواج نامهربان روزگار دست از دامنم بر نمی دارد ؟ چقدر در دل شب صدایت بزنم ..... خسته شدم ....... مگر نه این است که تو فریاد رسی .... چرا صدایم را نمی شنوی ؟ چشم به راهی مرا نمی بینی ؟ تا به کی انتظار.......

انتظار و انتظار و انتظار * بُـــرد ما را تا به پای احتضار

ــــ آرام باش ....

چموشی نکن ...


یکه تازی را کنار بگذار ... به تو گفته بودم من سخن می رانم نه تو ...

من به تو فرمان می دهم به کدام وادی بشتابی ..... چه بنویسی ؟!

تو را چه شده ........ افسار پاره کرده ای ؟

آرام باش ، نکند فراموش کردی چه کسی مورد خطاب ما بود ...

نگو ... اینگونه نتاز .. ای وای برمن ....... نکند چموشی تو، او را از من دور کند .... چه می کنی ؟

او پدر مهربان من است ، بارها و بارها دستان مهربانش را لمس کرده ام ، نامش همیشه برایم ارمغان آرامش است . می دانم صدایم را می شنود هنگامی که می خوانمش ..... دلم را سوزاندی .... ای وای برمن .....

چه انتظاری ؟  از کدام انتظار سخن راندی ؟

پیداست انتظاری که تو نامش را یدک می کشی سوزنده بوده نه سازنده وگرنه هرگز اینگونه نمی سوختی و نمی تاختی .

آقای من ...

مهدی جان ...

می دانم بارها و بارها دلت را شکسته ام اما از آنجایی که بخشش منش شما خاندان است چشم پوشاندی و بخشیدی ...

این بار هم چموشی این اسب سرکش را ببخش و مرا از باده این شراب سرمست کن .

قول می دهم این مرکب چموش را ادب کنم ......

فقط بگو که می بخشی ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 1:37  توسط بتول حائری تبار  | 

اگر برای کسی کاری بکنی که قبلا از او مهر دیده ای ، هـــــــــــنر نکرده ای ! 

معامله کرده ای ...

اگر در ازای قهر و جفا ، مهر و وفا کنی هـــنر کرده ای !

نه .... هنر نکرده ای ، به وظیفه خدایی ات عمل کرده ای .

یک بار برای یک بنده ، کاری کرده ای که خـــــــدا یک عمر برای همه بندگانش می کند .



+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1391ساعت 23:5  توسط بتول حائری تبار  | 

مناجات شعبانیه

واگویه هایی با رب الأرباب

بارخدایا بر محمد و خاندان پاک و مطهرش درود بی پایان فرست .

پروردگارا ! می دانم هنگامی که صدایت می زنم می شنوی و هرگاه که دست نیازبه درگاهت برآورم مرا با آغوشی باز خواهی پذیرفت.



پروردگارا ! از کردار ناشایست خویش به سوی تو گریخته ام و در برابرت خاضعانه  سر فرو افکنده ام نمی گویم چه می خواهم و می دانم که می دانی ، تنها تویی که از نهادم با خبری و خواسته هایم برایت چونان روز نورانی روشن است .

خدای من اگر تو ، تویی که افسار مقدّراتم را در دست داری نا امیدم کنی ، چه کنم ؟!

اگر تو مرا خوار کنی کیست مرا یاری کن ؟!

نـــــــــــــــه

فکرش هم ذهنم را مشوش و نا آرام می کند پناه می برم به درگاهت از خشم و غضبت

مرا دریاب... می میرم



تصور اینکه با وجود داشتن سلاحی همچون ایمان و توکل در دست و پس از وقوف طولانی در درگاهت بخواهی دست رد به سینه ام بزنی آتشم می زند .

اگر تو نخواهی از من بگذری ، چه کنم ؟ به چی کسی روی آورم؟

اینکه من حقیر شایستگی رحمت بی پایان تو را ندارم همچون خورشید نورانی  در بلندای آسمان امری روشن است .

اما .......

تو ......

برایم بدیهی است که خدایی دارم که رحمت جزء لاینفک وجود اوست و اگر او نخواهد مرا از دریای رحمتش سیراب کند و لباس مغفرت را زینت آرای وجودم سازد، پس وای برمن ....

وای بر نفس سرکشم .....

اما .......

حسی در وجودم مدام مرا نهیب می زند

نمی توانم نا امید شوم

یــــــأس از رحــمت او نه تنها گرهی از کارم باز نمی کند بلکه بارم را سنگین تر مــی کند .



از لحظه ای که پا به عرصه وجود گذاشته ام دست مهربانی و نیکی

اش را در سرتاسر زندگیم لمس کرده ام .

چه بسیار پیش آمد که گناهی را که وظیفه خود می دانستم آن را

بپوشانم قبل از آن که اراده کنم او سبقت گرفت و پوشاند و رسوایم نساخت و رازی شد میان مــــــــن و خــــــــدای من

این ، و هزاران مهربانی دیگرش درباره من آرزویم را گستاخ ساخته

******

ای کسی که گناهکاران به درگاهت عذر می خواهند حاجتم را به خودم باز مگردان . روا مدار که امیدم از درگاهت به ناامیدی مبدل شود .

پــــــــــــــرودگارا ! تو اگر خواری و ذلت مرا می خواستی هرگز مرا به سوی هدایت رهنمون نبودی و اگر رسوایی مرا می پسندیدی پس این همه پرده پوشیت بر من چه بود ؟!

اگر از شنیدن صدایم دلگیر بودی چرا لذت مناجاتت را به من چشاندی؟!

هر چقدر که عملم به درگاهت کم است اما در مقابل امیدم بر تو بسی عظیم و و صف ناشدنی است .

این جود و بخشش بی نظیر توست که میدان را برای جولان آرزوهای من گسترانده است .

پروردگارم .......

به من بنگر .......

نگریستن کسی که او را خوانده ای و او پاسخت داده

ای نزدیک تر از ........

به حق خودت بر خودت سوگندت می دهم

مرا از اهل اطاعت و بندگیت قرارده همانهایی که خوشنودی و خشمشان را در گرو خوشنودی و خشم تو قرار داده اند .

همانهایی که دعوتت را لبیک گفتند و در برابر جلال تو مدهوش گشتند

بارخدایا ! نا امیدی را از من دور گردان و روا مدار که افسار گسیخته در قلب سرشار از امید من لجام پاره کند .

خدای من ....

محمد (ص)  وخاندان سراسر نورش را مشمول رحمت بی پایان خویش بگردان .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 19:45  توسط بتول حائری تبار  | 

با عرض سلام و ارادت خدمت همه دوستان عزیز

ممکنه از این به بعد در وبلاگ این حقیر  با مطالبی رو به رو بشید که خیلی ارتباطی با عنوان وبلاگ نداشته باشه اما عنوان وبلاگ را دلم نمیاد عوض کنم .

می خواهم بنویسم متفاوت تر از آنچه که هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 19:22  توسط بتول حائری تبار  | 

دوازده آیه از تورات

امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام  ـ  فرمود دوازده آیه از تورات را اختیار نمودم و هرروز سه مرتبه در آن نظر می کنم :

اول : همیشه از سلطنت من بترس .

دوم : هرگز از نرسیدن رزق نترس .

سوم : جز با من ، با احدی انس مگیر .

چهارم : به حق خودم من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست بدار .

پنجم : از غضب من ایمن مباش .

ششم : تمام اشیاء را به خاطر تو خلق کردم و تو را به خاطر خودم ، پس از من مگریز.

هفتم : عاجز نبودم و تو را از نطفه ی گندیده خلق کردم ، پس چگونه از رزق و روزی تو عاجز باشم .

هشتم : با من به خاطر نفس خبیثت دشمنی می کنی پس چرا به خاطر من با نفست دشمنی نمی کنی ؟!

نهم : تو واجبات مرا به جای آور من رزق تو را می رسانم و اگر تو تخلف کنی من در رزق تو تخلف نمی کنم .

دهم : همه کس تورا برای خودش می خواهد و من تو را برای خودت می خواهم .

یازدهم : تو رزق فردا را نخواه همچنانکه من عمل فردا را از تو نمی خواهم .

دوازدهم : اگر به قسمت من راضی شدی آسوده و راحت خواهی بود .


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 16:17  توسط بتول حائری تبار  | 

هدیه ی جبرئیل

تا کی از خلق اســــیر غــــــــــم بیهوده شوی

از همه رو به خـــــدا آر که آســــــــــوده شوی 

جبرئیل نازل شد و خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کرد : یا رسول الله هدیه ای از برای شما آورده ام که از برای احدی از پیامبران نیاورده ام و آن هدیه این جملات است :

اول : صبـــــــر

دوم : بهتر از صبـــــر ، رضــــــــــا

سوم : بهتر از رضــــا ، تســــــــلیم

چهارم : بهتر از تسلیم ، اخـــلاص

پنجـم : بهتر از اخلاص ، یقـــــــین

ششم : بهتر از یقیــن ، توکـــــــــل



+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 15:23  توسط بتول حائری تبار  | 

داستانی کوتاه از امام علی النقی (ع)

رفت به سمت خانه امام علی النقی (ع) و با عجله گفت: "خانواده و اموالم را سپردم به شما."

- چه خبر شده يونس؟

- بايد از اين جا فرار کنم.

امام (ع) لبخندي زد و  گفت: "چرا؟"

- نگين با ارزشي را وزير خليفه داده بود براي حکاکي، موقع کار نصف شد .

امام گفت: "آرام باش ، به خانه‌ات برگرد ، انشاءالله درست مي‌شود."

و یونس چنان کرد که امام فرموده بود

فردای آن روز وزیر یونس را طلبید و گفت :

"بین همسرانم دعوا شده . نگين را دو قسمت کن ، دو انگشتر بساز با دستمزد دو برابر."


برگرفته از کتاب «حصار آفتاب»

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1391ساعت 14:58  توسط بتول حائری تبار  |